تبلیغات
روح الله - حضرت امام خمینی(ره)و مواجهه با جریانهای انحرافی 3
حضرت امام خمینی(ره)و مواجهه با جریانهای انحرافی 3


یکی از خطرناک ترین فعالیت هایی که ذیل چتر حمایت شریعتمداری کلید خورد، تاسیس "حزب جمهوری اسلامی خلق مسلمان" در مقابل "حزب جمهوری اسلامی" بود. این حزب مورد تأیید و حمایت شریعتمداری قرار داشت و شریعتمداری حتی عضویت در آن را یک وظیفه اسلامی و ملی می دانست. شریعتمداری در منش و روش مخالف جدی امام بود؛ این مخالفت‌ها البته در آغاز ظهور خارجی نداشت و آنچه ظهور می یافت پیام‌ها و تبریک ها و تعارفات بود. علی محمد بشارتی خاطره ای را در این زمینه نقل می کند: «در تابستان سال 1358 هنگامی که مسئول اطلاعات سپاه بودم، گزارشی داشتیم که آقای شریعتمداری در مشهد گفته بود: من بالاخره علیه امام اعلام جنگ می‌کنم.
 خدمت امام رسیدم و ضمن ارائه گزارشی، خبر مذکور را هم گفتم. ایشان سرش پایین بود و گوش می‌داد، این جمله را که گفتم، سر بلند کرد و فرمود: این ها چه می‌گویند، پیروزی ما را خدا تضمین کرده است. ما موفق می‌شویم، در اینجا حکومت اسلامی تشکیل می‌دهیم و پرچم را به صاحب پرچم می‌سپاریم! پرسیدم: خودتان؟ امام سکوت کردند و جواب ندادند.» با وجود انتقادات پشت پرده ای که علیه امام از ناحیه شریعتمداری وجود داشت، اما در ظاهر پیام هایی صادر می‌شد که امام نیز به آن پاسخ می‌گفتند؛ اگر چه از واقعیت ها اطلاع داشتند. امام در پاسخ به تبریک شریعتمداری هنگام بازگشت به ایران نوشتند: «بسمه تعالی. حضرت آیت اللَّه آقای شریعتمداری- دامت برکاته. مرقوم شریف در تفقد از اینجانب واصل، و موجب تشکر گردید. سلامت و سعادت جنابعالی را از خداوند تعالی خواستار است. امید است پس از چند روزی به زیارت حضرات آقایان نایل شوم. والسلام علیکم و رحمة اللَّه. روح اللَّه الموسوی الخمینی.» پیام های تبریک این چنین وجود داشت. در واقع شریعتمداری در ظاهر از امام تجلیل می‌کرد و خود را همراه و همگام امام و انقلابیون نشان می داد اما در باطن و جمع های خصوصی از ضرورت مواجهه با امام و اشتباهات او سخن می‌گفت و این سرآغاز انحراف بود. در سال های بعد از انقلاب البته تنش هایی به وجود می آمد. از جمله اعتراض و راهپیمایی هایی بود که در اعتراض به انتشار مقاله صادق خلخالی علیه تأسیس حزب خلق مسلمان ایران و موضع شریعتمداری در روزنامه اطلاعات کلید خورد. بعد از ناآرامی های تبریز و قم بود که امام چندین بار طی سخنرانی ها و پیام هایی، وحدت انقلابیون و پرهیز از ایجاد تفرقه را خواستار شدند. بعدها با بالا گرفتن این تنش ها و حرف و حدیث ها در خصوص حزب خلق مسلمان بود که امام خواستار اعلام برائت شریعتمداری از آن شدند. محمد تقی فلسفی در این خصوص می گوید: «یک روز صبح امام به وسیله یکی از دوستان پیغام داد که به فلانی بگویید اینجا بیاید. خدمت ایشان رسیدیم. امام تنها بود. شروع سخن ایشان، گفتگو درباره حزب خلق مسلمان بود. امام فرمودند: ما می‏دانیم که اجانب به خصوص امریکا با این انقلاب خیلی دشمن هستند و با وسایل گوناگون به آن ضربه می‏زنند. حالا اول کار است که آمده‏اند و حزب درست کرده‏اند. این حزب خلق مسلمان علی التحقیق ریشه خارجی دارد. این کلمه "خلق" را داخل عنوان حزب گذارده‏اند -مثل اینکه کلمه "دمکراسی" را می‏خواستند داخل نام "جمهوری اسلامی ایران" کرده و بگویند: "جمهوری دمکراتیک اسلامی ایران"؛ خلق مسلمان هم یعنی همین، خلق در فارسی همین توده است. اینها می‏خواهند از همین حالا میان مسلمانان زمینه جنگ درست کنند و بگویند حزب جمهوری اسلامی و حزب خلق مسلمان. این قضیه ضربه زدن به انقلاب و پایمال کردن خونهای مسلمانان است. می‏خواهند این انقلاب را بکوبند و این موفقیت را از بین ببرند و یک چیز دیگر جایش بگذارند که منافع خودشان را تأمین کند. مشکل این است که آقای شریعتمداری به نام یک آیت اللَّه وابستگی خودش را به این‏ حزب اعلام کرده و آن را وابسته به خود معرفی کرده است. یعنی بین این حزب و بین آقای شریعتمداری ارتباط هماهنگی و همرنگی برقرار است. این کار خیلی خطرناک است. ممکن است تمام زحمت‌ها به هدر برود. اینکه گفتم شما بیایید، برای این است که بگویم پیش آقای شریعتمداری بروید و به‌طور خصوصی از قول من به ایشان بگویید این کار را اجانب کرده‏اند، شما که این مطلب را پذیرا شده‏اید، یا آگاهید یا ناآگاه. مصلحت شما این است که فوراً در جراید و رادیو و تلویزیون اعلام کنید که از این حزب برکنار هستید و مسائل آن به هیچ وجه به شما ارتباط ندارد، تا حیثیت شما محفوظ باشد.» آقای فلسفی می گوید من همان موقع حرکت کردم و به منزل آقای شریعتمداری رفتم. پیام امام را به ایشان رساندم. اصل پیام این بود که آقای شریعتمداری بنویسد و امضاء کند که من به هیچ وجه به این حزب ارتباط ندارم، و این حزب نیز به من وابستگی ندارد. وقتی به ایشان پیام را گفتم، موضوع را بسیار عجیب تلقی کرد. گفت:«آقا این حزب متعلق به مسلمان‌ها است؛ من به این حزب بستگی دارم. این را علناً گفته‏ام و همه هم می‏دانند. اگر بگویم بستگی ندارم، مساوی با از بین رفتن اعتبار و حیثیت من است. آیا من خودم را تحقیر کنم و بگویم وابستگی به این حزب ندارم، و آن را نمی‏شناسم؟ من این کار را نمی‏کنم.» ایشان این عبارت منفی را خیلی محکم می‏گفت. من برگشتم و رفتم خدمت امام و گفتم:«ایشان می‏گوید حیثیت من در خطر است و اگر انصراف خود را اعلام کنم، باید از حیثیت خودم چشم بپوشم و بسیاری از دوستانم را که پایه گذار این حزب بودند، از دست بدهم. من این کار را نمی‏کنم». امام اظهار تأسف کردند و گفتند: «این آقا متوجه قضایا نیست. شما بروید و بگویید حیثیت شما با وابستگی به این حزب از بین خواهد رفت. جدا نشدن از این حزب، مقدمه برباد رفتن حیثیت شماست. اما اگر جدا شدید، حیثیت شما کاملاً محفوظ می‏ماند و در قم «آقا»یی هستید. من به این وسیله با ایشان اتمام حجت می‏کنم. بگویید اگر حیثیت شما با اعلام عدم وابستگی به این حزب ضربه بخورد، ما شما را حفظ می‏کنیم و جبران خواهیم کرد که کوچکترین ضرری به حیثیت شما وارد نشود.» پیام امام به شریعتمداری رسانده می‌شود و او نیز در آغاز می پذیرد اما جواب نهایی را منوط به مشورت با اطرافیانش می‌کند: «موافقت می‏کنم؛ اما یک شرط دارد. من باید امشب با بعضی از رفقا مشورت کنم. بدون مشورت، قول قطعی نمی‏دهم. امشب برای من شب مشورت باشد. من متن ر ا می‏نویسم. اگر مشورت، درست درآمد و خصوصیاتی علاوه شد؛ آن وقت فردا صبح اینجا بیایید که‏ تکمیل کنیم» آقای فلسفی می‌گوید: «فردا صبح که نزد آقای شریعتمداری رفتم ایشان گفت: "رفقای من موافقت نکردند و گفتند هم در قم و هم در آذربایجان حیثیت افراد بسیاری از بین می‏رود؛ ضربه بزرگی هم به شما می‏خورد؛ نباید اصلاً پیرامون این مطلب فکر کنید! بنابراین من آن نوشته را نمی‏نویسم." به منزل امام برگشتم و مطالب را به ایشان عرض کردم. امام متأثر شد. بعد هم پیشامدها آن شد که همه می‏دانند.» در نهایت البته شریعتمداری حدود یک ماه بعد در 15 دی ماه سال 1358 اطلاعیه ای منتشر کرد و ناچاراً تعطیلی تمام دفاتر حزب و فعالیت‌های آن را اعلام کرد. شریعتمداری تحت تاثیر اطرافیان خود قرار داشت و اگرچه در آغاز اختلاف ها را علنی نکرد، اما کم کم در عمل راه دیگری را برگزید تا آنجا که با افشا شدن جزئیات کودتای نوژه  که در آن بمباران بسیاری از ادارات، بیت امام و... طراحی شده بود، به واسطه اعترافات قطب زاده  و سید مهدی مهدوی، انگشت های اتهام به جانب او رفت و در نهایت بود که ناگزیر به اعتراف و ابراز ندامت شد: «از اینکه فکر صحیح در این کار نکرده ام و این ها را راه داده ام و گزارش اینها را شنیده ام و به مقامات، به موقع اطلاع نداده ام، خودم را در پیشگاه خداوند مقصر می دانم و بسیار پشیمانم. اینکه به سید مهدی مهدوی پول فرستادم هر چند به عنوان قرض به ایشان داده شده است و این کار را نوعی تایید عملی از فرد توطئه گر تلقی کرده اند، پشیمانم و استغفار می کنم و استغفر الله ربی و اتوب الیه و از این قصور یا تقصیر به درگاه خداوند متعال استغفار می کنم...» پس از روشن شدن نقش شریعتمداری در کودتا بود که دیگر مدارای انقلابیون و نظام با او پایان یافت و او از جانب جامعه مدرسین حوزه علمیه قم از مرجعیت خلع شد. در بیانیه جامعه مدرسین آمده بود: «بنا به وظیفه شرعی بر خود لازم دانستیم که سقوط مشارالیه از شایستگی مرجعیت را بالصراحه اعلام نماییم تا افرادی از مسلمانان که در حالت تردید و دو دلی بودند، تکلیف خود را بدانند و احیاناً با تقلید خود به اسلام و انقلاب ضربه وارد نکرده باشند.» شریعتمداری نه تنها از طراحی کودتا خبر داشت، بلکه این گونه برنامه ریزی شده بود که او بتواند بعد از کودتا در تلویزیون با مردم صحبت کند. جریان "نقاب" و عوامل کودتا برنامه ریزی عمیقی بر روی او کرده بودند. "ایرج درخشنده" از ساواکی های جذب شده به کودتا از قول احسان بنی عامری می گفت: «با علما و روحانیونی که طرفدار آیت الله شریعتمداری می باشند، دست به دست هم دادیم تا یک اسلام نوین در سطح مملکت پیاده کنیم.» در واقع مخالفین انقلاب و در رأس آن امریکا پس از شکست طرح ریزی های مختلف به این نتیجه رسیده بودند که باید با رخنه در بین انقلابیون از عناصر ناآگاه و ساده لوح انقلاب برای مواجهه با آن بهره برد و به این ترتیب بود که سرمایه گذاری بر روی شخصیت هایی نظیر منتظری و شریعتمداری آغاز شد. اعترافات شریعتمداری از طریق صداوسیما پخش شد تا همه بدانند انقلاب با عناصر وابسته و منحرفی که علیه ملت اقدام به طرح ریزی می کنند، تعارف ندارد و مجرم ولو اینکه در جایگاه مرجعیت هم باشد، محاکمه خواهد کرد و حقایق را با مردم در میان خواهد گذاشت. شریعتمداری مدتی بعد به علت پیشرفتگی سرطان کلیه در فروردین 1365 در یکی از بیمارستان های تهران درگذشت تا تنها از او عبرتی بماند برای آیندگانی که در خط انقلاب قرار می‌گیرند و کم کم در خفا فتنه انگیزی ها و حمایت از فتنه گران را کلید می‌زنند. امام روز بعد از افشای جریانات کودتا طی سخنانی فرمودند:«ما از این امور{کودتا} نمی ترسیم. ما از قشرهای خودمان می‌ترسیم... شما صنف روحانیت، هم ایدهم الله تعالی، اگر چنانچه کارهایی خدا نخواسته انجام دهید که از چشم ملت بیفتید، حتی در دراز مدت، آن روز است که دیگر فانتوم لازم نیست، خود ملت شما را کنار می زند... من خوفم از این است که ما نتوانیم، روحانیت نتواند آن چیزی که به عهده اوست صحیح انجام دهد.» ایشان همچنین در نامه‌ای که به منشور روحانیت مشهور شد با اشاره به این جریانات آوردند: «آنقدر که اسلام از این مقدسین روحانی نما ضربه خورده است، از هیچ قشر دیگر نخورده است و نمونه بارز آن مظلومیت و غربت امیرالمؤمنین- علیه السلام- که در تاریخ روشن است. بگذارم و بگذرم و ذائقه‏ها را بیش از این تلخ نکنم. ولی طلاب جوان باید بدانند که پرونده تفکر این گروه همچنان باز است و شیوه مقدس مآبی و دین فروشی عوض شده است. شکست خوردگان دیروز، سیاست بازان امروز شده‏اند. آنها که به خود اجازه ورود در امور سیاست را نمی‏دادند، پشتیبان کسانی شدند که تا براندازی نظام و کودتا جلو رفته بودند. غائله قم و تبریز با هماهنگی چپیها و سلطنت طلبان و تجزیه طلبان کردستان تنها یک نمونه است که می‏توانیم ابراز کنیم که در آن حادثه ناکام شدند ولی دست برنداشتند و از کودتای نوژه سر در آوردند، باز خدا رسوایشان‏ ساخت.»   6- عزل شیخ ساده لوح «فکر کردم اگر حقایق را بازگو نکنم به اسلام و انقلاب و امام و مردم خیانت کرده ام.» این جمله ای است که در مقدمه رنجنامه سید احمد خمینی آمده است. فرزند امام نوشته بود: «غرضم این است که ثابت شود جریان توطئه گر طیف مهدی هاشمی با القائات خود، شما را وادار به مواضعی کرده اند که بعضی از گفته های شما چیزی جز خواست دشمنان قسم خورده انقلاب و اسلام نبود.» آقای منتظری یکی از شاگردان برجسته حضرت امام بود که در بین انقلابیون مقبولیت ویژه ای داشت؛ این مقبولیت تا بدانجا بود وی به عنوان قائم مقامی رهبری پیشنهاد شد و مورد اتفاق بسیاری از انقلابیون و نمایندگان مردم در مجلس خبرگان رهبری قرار گرفت. منتظری در سال های انقلاب طعم زندان و شکنجه را چشیده بود. او از اولین کسانی بود که در زمینه بحث ولایت فقیه دست به قلم برد و کتابی در این زمینه تالیف نمود. به واسطه همین فعالیت‌های مبارزاتی و انقلابی بود که منتظری در نظر عمده انقلابیون جایگاهی رفیع را به خود اختصاص داد. امام همان زمان فرمودند: «من ایشان را سالیان درازی است که می‎شناسم، ایشان امروز از‏ ‏علمای بزرگ ایران و مورد احترام مردم مسلمان است.» اما شاید این تقدیر زمان بود که حامی امام و تئوری پرداز بحث ولایت فقیه به واسطه همان ولایت امتحان شود تا همگان بشناسند سیاسیونی را که تحت تاثیر اطرافیان راه به بیراهه سپرده‌اند. منتظری همان کسی بود که امام در وصیت نامه مورخ 29 دی ماه 58 او را به عنوان وصی خودشان در همه امور تعیین کرده بودند. اما همین مرجع مقبول و انقلابی و مجاهد آن روزها کم کم زمینگیر شد. امام از او خواسته بود تا به حمایت از مهدی هاشمی و منافقین پایان دهد و او ولایتمدار بی‌ولایتی بود که بر تشخیص شخصی خود اصرار می‌کرد. امام در نامه خود به صراحت در خصوص باند مهدی هاشمی و منافقین به منتظری هشدار دادند: «بسم اللَّه الرحمن الرحیم. حضرت حجت الاسلام و المسلمین، فقیه عالیقدر، آقای منتظری- دامت ایام برکاته. پس از اهدای سلام و تحیت، علاقه اینجانب به جنابعالی بر خود شما روشن‌تر از دیگران است. به حسب قاعده طول آشنایی صمیمانه و معاشرت از نزدیک، مقام ارجمند علمی و عملی شما، مجاهدت با ستمگران و قلدران، و رنجهای فراموش نشدنی جنابعالی در سال های طولانی برای اهداف اسلامی، قداست و وجاهت و وارستگی کم نظیر آن جناب، و بالاتر حیثیت بلند پایه‏ای که دنباله این امور به خواست خداوند تعالی برای شما فعلًا حاصل است، و احتیاج مبرمی که جمهوری اسلامی و اسلام به مثل جنابعالی دارد، انگیزه علاقه مبرم است. لهذا این حیثیت مقدس باید از هر جنبه محفوظ و مصون باشد. حفظ این حیثیت به جهات عدیده بر شما و همه ماها واجب، و احتمال خدشه‏دار شدن آن نیز منجز است برای اهمیت بسیار آن.» این مقدمه برای آن بود که باب حقایق و توصیه هایی باز شود. امام مرقوم فرموده بودند: «با این مقدمه باید عرض کنم این حیثیت واجب المراعاه به احتمال قوی، بلکه ظن نزدیک به قطع، در معرض خطر است؛ خصوصاً با داشتن مخالفین مؤثر در حوزه قم، که ممکن است دنبال بهانه‏ای باشند. این خطر بسیار مهم از ناحیه انتساب آقای سید مهدی هاشمی است به شما. من نمی‏خواهم بگویم که ایشان حقیقتاً مرتکب چیزهایی شدند؛ بلکه می‏خواهم عرض کنم ایشان متهم به جنایات بسیار، از قبیل قتل، مباشرت یا تسبیباً، و امثال آن می‏باشند. و چنین شخصی، ولو مبرا باشد، ارتباطش موجب شکستن قداست مقام جنابعالی است که بر همه حفظش واجب مؤکد است.» امام ادامه داده بودند: «آنچه مسلّم است و در آن پای فشاری دارم رسیدگی به وضعیت و موارد اتهام او است، رسیدگی به خانه تیمی و انباشتن اسلحه، آن هم با پول ملت، به اسم کمک به سازمان های به اصطلاح آزادیبخش. اصولاً یک همچو اعمالی بدون دخالت دولت جرم است. و باید ایشان، که صلاحیت این امر را ولو واقعاً برای این سازمان ها باشد، ندارد و دخالت در حکومت است، جواب بدهد. این امر قطعی است. و آنچه از شما می‏خواهم در رتبه اول پیشنهاد مستقیم شما به دخالت وزارت اطلاعات و رسیدگی به این امور است. و اگر برای شما محذور دارد، به طوری که تکلیف شرعی از شما ساقط است، سکوت است. حتی در محافل خصوصی دفاع از یک همچو شخصی که خطر برای حیثیت شما است و احتمال فساد و خونریزی بیگناهان است، سَم قاتل است. باید تمام فعالیت ها که به اسم کمک به سازمان های به اصطلاح آزادیبخش است، قطع شود، و تمام کسانی که در این امور دخالت داشته‏اند، محاکمه شوند. و آنچه مسلّم است و مایه تأسف، حسن ظن جنابعالی به اعمال و افعال و گفته‏ها و نوشته‏هاست که به مجرد وصول به شما ترتیب اثر می‏دهید و در مجمع عمومی صحبت می‏کنید و به قوه قضاییه و غیره سفارش می‏دهید. و من از شما، که دوست صمیمی سابق و حال من هستید و مورد علاقه ملت، تقاضا می‏کنم که با اشخاص صالح آشنا به امور کشور مشورت نمایید، پس از آن ترتیب اثر بدهید، تا خدای نخواسته لطمه به حیثیت شما، که‏ برگشت به حیثیت جمهوری است، نخورد. آزادی بی‏رویه چند صد نفر منافق، به دستور هیأتی که با رقت قلب و حسن ظنشان واقع شد، آمار انفجارها و ترورها و دزدی ها را بالا برده است. ترحم بر پلنگ تیز دندان- ستمکاری بود بر گوسفندان.» نامه امام این گونه پایان یافته بود: «من تأکید می‏کنم که شما دامن خود را از ارتباط با سید مهدی پاک کنید که این راه بهتر است؛ و الّا هیچ عکس العملی در رسیدگی به امر او از خود نشان ندهید که رسیدگی به امر جنایاتِ مورد اتهام حتمی است.» این همه مدارا و دلسوزی اما راه به جایی نبرد. خط نفاق در بیت منتظری رسوخ کرد و کم کم مواضع منتظری را با ارائه اطلاعات نادرست و تحریکات برنامه ریزی شده مدیریت کرد. این تاثیرگذاری تا بدانجا بود که بعد از دستگیری مهدی هاشمی، منتظری به نشانه اعتراض اعتصاب کرد. منتظری به هر شکلی که بود از مهدی و هادی هاشمی دفاع می کرد. در رنج نامه سید احمد خمینی چنین می خوانیم: «آیا امام بارها از شما نخواستندکه بیت خود را از عناصر مشکوک پاک کنید؟ آیا کردید؟ وزارت اطلاعات از ترس شما حکم تبعید آقای هادی هاشمی را به عنوان مهره خطرناک، از امام گرفتند بعد که مسایل رو شد و قرار شد آقا هادی را به تهران بخواهند شما او را در منزل خود مخفی کردید و بعد به من گفتید من آقا هادی را از وزرات اطلاعات دزدیدم. شما می دانید که این حرکات برای امام چقدر سنگین بود؟ ولی امام به من فرمودند مصلحت نظام اقتضاء می کند فعلاً کاری نکنیم و به آقای ری شهری پیغام دادند که فعلاً کاری نداشته باشید.» امام باز هم مدارا کرد و مدارا کرد. چون از یک سو می‌دانست کنار گذاشتن فردی چون منتظری چه آسیبهایی را برای انقلاب دارد و از سوی دیگر بنای بر جذب حداکثری داشت. اما هر چه گذشت نفوذ منافقین و باند مهدی هاشمی بیشتر و بیشتر شد. سید احمد خمینی: «حضرت آیت الله: نامه های اخیر شما در دفاع از منافقین خیال می کنید کار خودتان بوده است بعداً سخنان آقای مهدی هاشمی را می آورم که چگونه این طیف در طول چند سال کار روی شما موضع شما را به طرف دفاع از منافقین سوق دادند و جنابعالی را به سقوط کامل پیش حزب الله کشیدند. یادتان هست در ملاقات آخر خود با امام شما نیم ساعت حرف زدید و امام سکوت کردند وقتی بلند شدید بروید امام فرمودند: "بیشتر حرف های شما درست نبود، خدا انشاءالله مرا ببخشاید و مرگم را برساند. " امام تنها همین دو جمله را فرمودند آیا از خود پرسیده اید که چه کردید که امام مرگ خود را از خدا خواسته است و آن را به اطلاع شما رسانده است؟» مدارا آخرالامر هم راه به جایی نبرد تا به نامه تاریخی امام انجامید. در نامه چنین آمده بود: «با دلی پر خون و قلبی شکسته چند کلمه‏ای برایتان می‏نویسم تا مردم روزی در جریان امر قرار گیرند. شما در نامه اخیرتان نوشته‏اید که نظر تو را شرعاً بر نظر خود مقدم می‏دانم؛ خدا را در نظر می‏گیرم و مسائلی را گوشزد می‏کنم. از آنجا که روشن شده است که شما این کشور و انقلاب اسلامی عزیز مردم مسلمان ایران را پس از من به دست لیبرالها و از کانال آنها به منافقین می‏سپارید، صلاحیت و مشروعیت رهبری آینده نظام را از دست داده‏اید.» دیگر مجالی برای مدارا نبود. امام این بار به صراحت سخن گفتند: «شما در اکثر نامه‏ها و صحبتها و موضع‌گیری‌هایتان نشان دادید که معتقدید لیبرالها و منافقین باید بر کشور حکومت کنند. به قدری مطالبی که می‏گفتید دیکته شده منافقین بود که من فایده‏ای برای جواب به آنها نمی‏دیدم. مثلًا در همین دفاعیه شما از منافقین تعداد بسیار معدودی که در جنگ مسلحانه علیه اسلام و انقلاب محکوم به اعدام شده بودند را منافقین از دهان و قلم شما به آلاف و الوف رساندند و می‏بینید که چه خدمت ارزنده‏ای به استکبار کرده‏اید. در مسئله مهدی هاشمی قاتل، شما او را از همه متدینین متدینتر می‏دانستید و با اینکه برایتان ثابت شده بود که او قاتل است مرتب پیغام می‏دادید که او را نکشید. از قضایای مثلِ قضیه مهدی هاشمی که بسیار است و من حالِ بازگو کردن تمامی آنها را ندارم. شما از این پس وکیل من نمی‏باشید و به طلابی که پول برای شما می‏آورند بگویید به قم منزل آقای پسندیده و یا در تهران به جماران مراجعه کنند. بحمداللَّه از این پس شما مسئله مالی هم ندارید.» امام حتی اجازه اخذ وجوهات را هم از منتظری گرفتند و البته باز هم نصیحت هایی را مطرح کردند: «اگر شما نظر من را شرعاً مقدم بر نظر خود می‏دانید- که مسلماً منافقین صلاح نمی‏دانند و شما مشغول به نوشتن چیزهایی می‏شوید که آخرتتان را خرابتر می‏کند- با دلی شکسته و سینه‏ای گداخته از آتش بی‏مهریها با اتکا به خداوند متعال به شما که حاصل عمر من بودید چند نصیحت می‏کنم دیگر خود دانید: 1- سعی کنید افراد بیت خود را عوض کنید تا سهم مبارک امام بر حلقوم منافقین و گروه مهدی هاشمی و لیبرالها نریزد. 2- از آنجا که ساده لوح هستید و سریعاً تحریک می‏شوید در هیچ کار سیاسی دخالت نکنید، شاید خدا از سر تقصیرات شما بگذرد. 3- دیگر نه برای من نامه بنویسید و نه اجازه دهید منافقین هرچه اسرار مملکت است را به رادیوهای بیگانه دهند. 4- نامه‏ها و سخنرانیهای منافقین که به وسیله شما از رسانه‏های گروهی به مردم می‏رسید؛ ضربات سنگینی بر اسلام و انقلاب زد و موجب خیانتی بزرگ به سربازان گمنام امام زمان- روحی له الفداء- و خونهای پاک شهدای اسلام و انقلاب گردید؛ برای اینکه در قعر جهنم نسوزید خود اعتراف به اشتباه و گناه کنید، شاید خدا کمکتان کند.» امام از مخالفت خود از همان آغاز با انتصاب منتظری به عنوان قائم مقام رهبری سخن به میان آوردند: «واللَّه قسم، من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بودم، ولی در آن وقت شما را ساده لوح می‏دانستم که مدیر و مدبر نبودید ولی شخصی بودید تحصیلکرده که مفید برای حوزه‏های علمیه بودید و اگر اینگونه کارهاتان را ادامه دهید مسلماً تکلیف دیگری دارم و می‏دانید که از تکلیف خود سرپیچی نمی‏کنم. واللَّه قسم، من با نخست وزیری بازرگان مخالف بودم ولی او را هم آدم خوبی می‏دانستم. واللَّه قسم، من رأی به ریاست جمهوری بنی صدر ندادم و در تمام موارد نظر دوستان را پذیرفتم.» و در پایان آوردند: «سخنی از سرِ درد و رنج و با دلی شکسته و پر از غم و اندوه با مردم عزیزمان دارم: من با خدای خود عهد کردم که از بدی افرادی که مکلف به اغماض آن نیستم هرگز چشم پوشی نکنم. من با خدای خود پیمان بسته‏ام که رضای او را بر رضای مردم و دوستان مقدم دارم؛ اگر تمام جهان علیه من قیام کنند دست از حق و حقیقت برنمی دارم. من کار به تاریخ و آنچه اتفاق می‏افتد ندارم؛ من تنها باید به وظیفه شرعی خود عمل کنم. من بعد از خدا با مردم خوب و شریف و نجیب پیمان بسته‏ام که واقعیات را در موقع مناسبش با آنها در میان گذارم. تاریخ اسلام پر است از خیانت بزرگانش به اسلام؛ سعی کنند تحت تأثیر دروغهای دیکته شده که این روزها رادیوهای بیگانه آن را با شوق و شور و شعف پخش می‏کنند نگردند. از خدا می‏خواهم که به پدر پیر مردم عزیز ایران صبر و تحمل عطا فرماید و او را بخشیده و از این دنیا ببرد تا طعم تلخ خیانت دوستان را بیش از این نچشد. ما همه راضی هستیم به رضایت او؛ از خود که چیزی نداریم، هرچه هست اوست. والسلام.» منتظری از نزدیکانش ضربه خورد. کسانی که با قیافه ای حق به جانب و ظاهری معصوم در بیت او رفت و آمد داشتند و او را ابزار پیشبرد منافع خود می خواستند. به نظر پیام امام راحل به مجلس خبرگان پیامی است برای همه تاریخ: «... باید بدانید که تبهکاران و جنایت پیشگان بیش از هر کس چشم طبع به شما دوخته اند و با اشخاص منحرف و نفوذی در بیوت شما با چهره های صد در صد اسلامی و انقلابی ممکن است خدای نخواسته فاجعه به بار آوردند و با یک عمل انحرافی، نظام را به انحراف بکشانند و با دست شما به اسلام و جمهوری اسلامی سیلی زنند. الله الله در انتخاب اصحاب خود...» زاویه‌ها از بی اعتنایی به همین اخطارها شروع شد. منتظری در جواب امام می نوشت:«... شما در شناخت سید مهدی که دیگران او را نزد شما به صورت غول خطرناک مجسم کرده اند!! اشتباه کردید!» و این مثلا نمایش اوج ولایتمداری‌ای بود که پیشتر از آن به دروغ دم می‌زد. منتظری پای را از این فراتر می نهاد و می نوشت: «... اگر امام مرا تحت فشار قرار دهد حساب خود را از نظام جدا خواهم کرد.» برخورد قاطع امام درسی بود برای تاریخ تا همگان بدانند حتی اگر کسی در جایگاه مرجعیت بلاشک و از انقلابیون زندان کشیده هم باشد اما از آرمانهای انقلاب و خط ولایت برگردد، جایی در نظام نخواهد داشت. مدارا با حامیان خط نفاق در هر منصبی که باشند، روزی پایان خواهد پذیرفت و آنگاه است که حقایق برای همه مردم روشن خواهد شد. این برخورد درس دیگری هم البته برای همگان داشت تا بدانند خطر نفوذ منافقان، خطری همیشگی است  و عالی‌ترین شخصیت‌ها را نیز می‌تواند در مقابل فرمان ولی بنشاند. - صحیفه امام، ج 6، ص 277، 10/12/57 - صحیفه امام، ج 7، ص 40-41، 29/1/58 - سوره نساء/59 - صحیفه امام، ج 9، ص 336-338، 2/6/58 - همان، ج 9، ص 336-338، 2/6/58. - همان، ج‏14، ص 274 - همان ، ج 12، ص 115 و 119 - همان ، ج 14، ص 342 - 344، 21/2/60 - همان، ج 3، ص 439، 20/5/57 - همان، ج 5، ص 175، 14/9/57 - همان، ج 5، ص 298، 7/10/57 - همان ، ج 6، ص 362، 18/12/57 - همان، ج 14، ص 454 - 463، 25/3/80 - همان، ج ‏6، ص 55، 15/11/57 - همان، ج ‏14، ص 463 - همان، ج ‏15، ص 31 - همان، ج ‏20، ص 481 - همان، ج ‏20، ص 482 - همان، ج ‏21، ص 286 - عمادالدین باقی, در شناخت حزب قاعدین زمان - همان. - همان. - همان. - اقتباس از سخنان مهندس طیب, حزب قاعدین زمان, ص220 - حضرت امام(ره)، 21/4/62. - عمادالدین باقی، در شناخت حزب قاعدین زمان - پایگاه خبری شریف نیوز، "اعاده حیثیت از انجمن حجتیه" - صحیفه امام، ج‏21، 3/12/67. - سخنرانی آقامحمدی نماینده همدان در مجلس، روزنامه اطلاعات، 30/1/62 . همچنین: مرتضی فیروزآبادی،  بازشناسی مبانی فکری انجمن حجتیه - محمد رضا اخگری، کتاب ولایتی های بی ولایت، ص 60 - صحیفه امام، ج ‏4، ص 281 - حزب خلق مسلمان در اسفند ماه سال 57 توسط آقای شریعتمداری تأسیس شد. بسیاری از عناصر سرشناس سلطنت طلب، لیبرال، چپگرا به این حزب پیوستند و به‌تدریج در مقام معارضه با انقلاب اسلامی برآمدند. پس از فتح لانه جاسوسی در آبان ماه 58 و افشای اسناد مربوط به وابستگی برخی از سران فعال حزب به سفارت امریکا در تهران، ماهیت وابسته حزب خلق مسلمان بیش از پیش آشکار شد و هواداران متدین از آن روی برتافتند. مدتی بعد با افشای طرح کودتا و توطئه براندازی نظام جمهوری اسلامی توسط قطب زاده با همکاری آقای شریعتمداری در این طرح، حزب خلق مسلمان منحل گردید. - خاطرات محمدی ری شهری، ج 1، ص 241 - همان، ص 242 - صحیفه امام، ج‏6، ص 54، 15/11/57 - مقاله‏ای به قلم آقای صادق خلخالی علیه تأسیس «حزب خلق مسلمان ایران» و موضع سیاسی آقای کاظم شریعتمداری در روزنامه اطلاعات 2/2/58 به چاپ رسید و در پی آن، تظاهرات وسیعی از سوی طرفداران آقای شریعتمداری در تبریز و قم صورت گرفت. این تظاهرات را حزب مزبور ترتیب داده بود. - صحیفه امام، ج‏11، ص 171 - همان، ج‏11، ص 174 - خاطرات و مبارزات حجت الاسلام فلسفی، صص 366 تا 370 - قرار بود با تصرف پایگاه هوایی نوژه در همدان و رسیدن هواپیماها به تهران، بیت حضرت امام(ره)، فرودگاه مهرآباد، دفتر نخست‌وزیری، ستاد مرکزی سپاه پاسداران، ستاد مرکزی کمیته‌های انقلاب، پادگان ولی عصر(عج)، پادگان امام حسین(ع) و چند نقطه مهم دیگر بمباران شود‌. پس از بمباران‌های هوایی، هواپیماها با شکستن دیوار صوتی به نیروی زمینی علامت می‌دادند که مرحله دوم کودتا را آغاز کند‌. در این مرحله باید صداوسیما، فرودگاه مهرآباد، ستاد ارتش جمهوری اسلامی، پادگان حر، پادگان قصر و پادگان جمشیدیه به تسخیر آشوبگران در می آمد و در سطح شهر تهران با اعمال خشونت و ارعاب حالت نظامی ایجاد می شد، طبق برنامه اگر نیروی زمینی توفیقی در تسخیر صداوسیما نمی یافت، هواپیماها آنجا را بمباران می‌کردند‌. این همه با افشاگری دو تن از نیروهای ارتش و هوشیاری انقلابیون ناکام ماند و خط انقلاب همچنان طی شد تا سال ها بعد هم افرادی در فکر طرح ریزی نوعی کودتا برآیند و آرام آرام با آموزش ها و فعالیت های در سایه، به اسم دموکراسی زمینه خشونت و ناآرامی ها را برای بازگشت دوباره به قدرت فراهم آورند. - خاطرات محمدی ری شهری، ج 1، ص 259 - همان، ص 306 - سازمان نقاب که نامش مخفف "نجات قیام ایران بزرگ" است، می کوشید تا به خیال خودش ایران از دست رفته را به ایرانیان بازگرداند و از یوق ظلم و ستم و خشونت رهایی بخشد. در واقع جبهه ای متشکل از جریانات مختلف برای کودتا شکل گرفته بود و این جبهه نه در مبانی که در هدف همسو و متحد بود. این تصور که بختیار شخصاً و بدون پایگاه داخلی، طرح ریزی کودتا را در دستور کار قرار داد، تصور درستی نیست. ری شهری رئیس وقت دادگاه انقلاب ارتش می گوید:«خط ارتباطی این شبکه با سازمان سیا، جبهه ملی و دکتر منوچهر شایگان بوده است. جالب این است که این افراد حتی کابینه خود را هم تشکیل داده بودند.» در واقع، برخی جریانات و احزاب داخلی هم به موازات چهره هایی مانند شریعتمداری در شکل گیری کودتا نقش آفرینی می کردند. اینها البته خود را بانی نجات مردم ایران و خیرخواه ملت می دانستند. ناصر رکنی حلقه وصل کودتاچیان می گوید: «اینجانب هرگز نخواستم که نظام جمهوری اسلامی را براندازم... اصلاً مسئله براندازی نظام جمهوری اسلامی مطرح نبوده، بلکه به نظر من به عکس بوده؛ یعنی نجات انقلاب و جمهوری اسلامی ایران از دست کسانی که به نظر اینجانب صلاحیت حکومت کردن ندارند.» (خاطرات محمدی ری شهری) - کودتای نوژه، ص 171 - کیهان؛ 21/4/59 - صحیفه امام، ج‏21، ص: 281 - صحیفه نور، ج 4، ص 216، ‏23/10/57 - سید مهدی هاشمی پیش از پیروزی انقلاب با همدستی چند تن از طرفدارانش در بخش «قهدریجان» اصفهان به اتهام قتل آقای شمس آبادی امام جماعت مسجد «سید» اصفهان و چند نفر دیگر دستگیر و در دادگاه جنایی اصفهان (در اسفند ماه سال 1355) محاکمه گردید. وی پس از پیروزی انقلاب آزاد شد و تحت عنوان کمک به سازمانهای آزادیبخش سمتهایی را احراز کرد. او سپس به اتهام چند فقره قتل و جنایت و ارتکاب اعمال دیگر تحت تعقیب قرار گرفت و پس از دستگیری و اعتراف به قتلهای تکان دهنده- که اعترافات وی از سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش گردید- محاکمه و به اعدام محکوم گردید و حکم صادره نیز اجرا گردید. یادآور می‏شود حمایت آقای منتظری از ایشان- علی‏ رغم تذکرات مکرر امام خمینی و دلسوزان انقلاب- که به دلیل نفوذ همفکران وی در بیت آقای منتظری، بویژه تلاشهای سید هادی هاشمی- داماد آقای منتظری و برادر سید مهدی هاشمی- یکی از دلایل متعددی بود که سرانجام منجر به برکناری ایشان از قائم مقامی رهبری گردید. - صحیفه امام، ج‏20، صص 137 – 138، 12/7/65 - همان، ج‏21، ص 331 - امام خمینی، نامه ای به منتظری، روزنامه کیهان،15/4/62 - خبرگزاری فارس، 8/1/88 - محمد محمدی ری شهری، خاطرات سیاسی، ص 49